زمين سياه شده...
چشمانم برفي شده يا زمين در مردمک چشمم حل شده؟؟؟
پسرک معصوم از عشقش ميگويد...
و من آرام
در تاب سبز کردن او هستم...
ولي او همچنان طوسي است...
او در فکر من...
و من در فکر محبوبم!!!
محبوبم...
دوستش ميدارم...
بي هيچ انتظار...
دانم که
قماري بيش نيست...
يا برنده ي برنده
يا نيست و نابود!!!...وسخن ميگويم با اوکه چه رسمي است روزگار را...
موسيقي باران برخلوت تنهاييمان رنگ ديگري بخشيده...
خيره در چشمانش مانده ام...
هر دو اشک ريزان به پايان عاقبت خويش مي انديشيم...
او ساعتي چند و من سالي چند...
ساحل چشمان دريايي اش به کبودي رفته...
تن نحيفش را به زحمت بر روي کمر نگه داشته...
آخر نميدانم فرق من و او چيست که او ساعتي چند و من سالي چند؟؟؟
دست داراز ميکنم تابرسرش دستي کشم تا آرامشش دهم...
اما از تب عشقي که در وجودش نهفته دستانم ميسوزد!!!
چه ميشد من هم مثل او باشم؟؟؟
عاشق...
درچشمانم خيره ميشود و آرام ميگويد:
صبر...صبر...صبر...هم او که با داشتنش زمستان سرد بهاري دلنشين خواهد بود...
با تو تا نهايت زمانه...
تا باقي وجود...
تا انتهاي عالم فاني...
عاشقانه خواهم ماند...
با تو از کران تا کران...
تا بلنداي قله هاي سپيد خوشبختي...
با دو بال نازک به پرواز در خواهم آمد...
تجربه اولين عشق با تو شيرين شد خوب من...
با تو گل خوشبختي از اعماق وجودم جوانه زد...
با تو جرقه هاي عاشق شدن در آتشکده متروک قلبم شعله کشيد...
و ترانه هاي عاشقانه ام با تو به حقيقت رسيد...
انجماد خون در رگهاي يخ زده ام در شراره هاي آغوش سوزانت ذوب شد...
و با تو و وجود متبرک توست که مي خواهم بمانم...
تا هميشه و هميشه در کلبه عشق ميزبان نفسهاي عاشقانه ات خواهم ماند...
با من حرف مي زنند ديوارهايش...
رايحه وجودت همچنان در فضا پراكندست...
صندلي چوبي...
دست نوشته هايت...
و قلم بي تاب لمس سرانگشتانت...
خاطرات ورق مي خورند...
و من تو را در كنار پنجره،
كه مهربانترين عضو يك اتاق است ،
مي يابم...
با چشمان روشنت نور را ميهمان دلم مي كني و لبخند را نثار آمدنم...
چه زيبا شده اي...
زيباتر از هر ديروز و فردايي...
دستهايت گرمابخش دستانم...
با بوسه اي از لبانت ،
چه حرارتي و آتشي ،
درونم ريشه دوانده ست...
برگي از شاخه خاطرات فرو ريخت...
صندلي بي تو در قعر تاريكي!...
در دالان نسيان و فراموشي فرو رفته ست...
يأس و نوميدي درون خاطرات خوب و بد جاريست...
تمنا دارم پنجره را نگشاييد!!!
بگذارید تا عطر حضورش همچنان در اتاق خاطرم باقي باشد!!!...
پنجره را باز نكنيد!!!
دست به قلم بردم تا عطر نگاهت را در فضاي جسم قلمم ببويم...
اما دلم را شكستی...
جاودانه آمدم بيبويي از تهمت ناروايت...
و تو تمام سبزينهگی آبی را نچشيده بخشيدی...
در خلوت حضورم سبز درخشيدی...
اما عشق خياليات تمام من را سوزاند...
نه اشكم را ديدی نه عشقم را !!!
پس چگونه قاضی شدی با آن نگاه نشنيدهات؟؟؟
هر روز حرف به حرف تمام شعرهايت را مزه كردم...
بیجويدن كلمههايت همه را قورت دادم...
اما...
.
.
.
.
.
خفه شدم!!!...
وقتی گفتی عاشقی، خاكسترم كردی...
و اين رسم نوشدارو بودن نيست كه بعد از مرگ سهراب جاری شوی...
حيف كه اندوه مرا نچيده دادستانی...
و حتی اجازه نفس كشيدن را نيز ندادی...
(((استاد بودن عشق میخواهد!!!)))
و اينكه بدانی دیوانگی رسم محشر عشق است...
دیوانگی رسم محشر عشق است....
دیوانگی رسم محشر عشق است...